سلام عزیز دلم
در مسافرت به علت پایین بودن سرعت اینترنت نتونستم مطلب برات بنویسم
سعی می کردم روزانه به اینجا سر بزنم اما متاسفانه نمی تونستم مثل قبل
به دوستای عزیزمون سر بزنم کلی نقشه داشتم برات تو سال جدید اما
هیچکدوم به عملیت نرسید .
خب مامانی بالاخره بابایی و مامانی (بابا) رضایت دادند که ما برگردیم بابایی هم
پروژه اش رو نصفه و نیمه رها کرد و ما برگشتیم .
در تاریخ 8 اردیبهشت به همراه عمه جون و مامان جونی بابا رفتیم شیراز دو روز
خونه عمو جون بودیم متاسفانه نتونستیم جاهای دیدنی شیراز رو بگردیم و روز
شنبه 9 اردیبهشت عصر به سمت خونه حرکت کردیم .
بازدید : 10 مرتبه | موضوع : خاطرات مامانی
سلام عزیزمامان
سرعت اینترنت خیلی پایین هست و به سختی می تونم آپدیت کنم از دوستان عزیز هم معذرت
می خوام که نمی تونم بهشون سر بزنم . انشاالله در اولین فرصت از خجالت همه شما در میام .
با کلی تلاش فقط دو تا عکس اپلود شد :(
1 فروردین سال 91
امروز صبح من و تو بابایی سر سفره هفت سین خونه بابا جونی (بابا) بودیم اولین عیدت بود
عزیزم و خیلی خوشحال بودی .تا دو روز دیگه هم سه ماهت تموم میشه و وارد ماه چهارم
میشی . عمه جون صدیقه و فاطمه جون و محمد جون هم بودند بعد از سال تحویل عموها و
عمه جون آذر هم اومدن دیدن بابا جونی و مامان جونی و سال نو رو بهمون تبریک گفتند نا گفته
نمونه گل پسل مامان کلی عیدی گرفت امسال
2 فروردین سال91
امروز خونه عموجون بابای صهبا و ثمین دعوت بودیم و گل پسلی علایم سرماخوردگی رو از
خودش بروز داد که عصر مجبور شدیم ببریمت دکتر و با کمال تاسف باید بگم که اولین دارو درمانی
گل پسلی شروع شد و خدارو شکر با مصرف داروها کمی بهتر شدی . تا شب خونه عموجون
بودیم و بعد از شام می خواستیم بریم عید دیدنی که شما به علت بیقراری من و بابایی رو
منصرف کردی .
3فروردین سال 91
امروز حالت کمی بهتر بود عزیزم اما خس خس سینه ات همچنان ادامه داره ناهار خونه عمه
جون دعوت بودیم نمی دونم شلوغی اطرافت رو دوست نداری و مثل چسب به مامانی
می چسبی بعد از ناهار قرار بود بریم سیسمونی دختر عمه جون که برای دخمل تو راهش چیده
بود ببینیم که باز شما بیقراری رو شروع کردی و بابایی هم من و تو رو خونه برد عملا ما رو خونه
نشین کردی گل پسلم البته علت بیقراری هات بیماریت هست عزیزم .شب دایی جون مامان
اومد دیدنمون.
4 فروردین سال 91
امروز قراربود بریم عروسی پسر عموی بابایی تا عصر همه کارامون رو ردیف کردیم عصر باد و بارون
شروع شد و هوا سرد و من و بابایی از رفتن به عروسی منصرف شدیم . آخه ناناز مامان خیلی
سرفه می کرد و از بغل مامانی هم تکون نمی خوردی .
5 فروردین سال 91
امروز اتفاق خاصی نیافتاد و من و شما و بابایی خونه بودیم فقط خونه دایی جون بابایی رفتیم
عید دیدنی شما هم پسل خوبی بودی اما سرفه های خیلی بدی می کردی که همه رو نگران
کردی .
6 فروردین سال 91
امروز بابایی برات وقت متخصص اطفال گرفته بود و برای ویزیت بردیمت. آقای دکتر داروهات رو
عوض کرد و وای وای نانازم تا تونستی تو مطب دکتر گریه کردی والا علتش رو فهمیدیم تا بیرون
آوردیمت آروم آروم شدی ومیخندیدی .بعدش بابابایی یه کمی تو شهر قدم زدیم و اومدیم خونه
عکس در ادامه مطلب
بازدید : 78 مرتبه | موضوع : آلبوم عکس
سلام ناناز مامان.gif)
25 اسفند سال 90
امروز من و تو بابایی رفتیم عروسی و خیلی بهمون خوش گذشت البته
نا گفته نمونه که شام خوردن مامانی با شام خوردن شما تداخل پیدا کرد و
شما کمی بی قراری کردی ولی در کل پسل خوبی بودی . اینم عکس شما
قبل از رفتن به مراسم عروسی بغل بابایی






26 اسفند سال 90
امروز ساعت 13 حرکت کردیم به سمت شیراز و ناناز مامان خیلی آروم بود
و از انجایی که عاشق ماشین سواری هستی تا شیراز خوابیدی و فقط زمان
توقف اتوبوس بیدار می شدی وای وای فقط ورودی دروازه قرآن شیراز نق نق
کردنات شروع شد که دلیل داشت عزیزم اینم عکس گل پسلی







27 اسفند سال 90
ساعت 10 صبح رسیدیم شیراز و مستقیما رفتیم خونه عمه جون صدیقه آخه
بابایی با عمه جون قرار گذاشته بود با هم بریم جهرم و بعد ازرفع خستگی
با صحبتی که با بابایی انجام شد تصمیم گرفتیم امروز بریم جهرم و گردش در
شیرازرو بزاریم زمان برگشتن به خونه به همین جهت عصر به همراه عمه جون
و بچه ها عازم جهرم شدیم و شب تقریبا ساعت 21 رسیدیم بدو ورودت کلی
گریه کردی آخه نانازم گرسنه اش بود و در ضمن خودتو خیس کرده بودی وکلی
مامانی رو دستپاچه کردی.






28 اسفند سال 90
امروز روزت رو با لبخند شروع کردی در ضمن مامان جونی بابا امروز مهمونی
داره و همه عمو ها و عمه ها قراره برای دیدن شما بیان خونه مامان جونی
با اینکه چند بار مراسم های مختلف بردمت اما از شلوغی و سر و صدا خوشت
نمیومد و نق نق می کردی گل پسلی دوست نداشت کسی هم بغلش کنه
و یه کمی بد اخلاقی کردی و حتی بغل بابایی هم نمی رفتی .در کل مهمونی
خوبی بود و کلی خوش گذشت بهمون .






29 اسفند سال 90
امروز هم آخرین روز سال 90 هست خیلی دلم می خواست با بابایی با هم
بریم بیرون اما بابایی می گفت خیلی شلوغه و نمیشه با گل پسلی بریم
بیرون امروز رو خونه بودیم وشما هم پسل خوب و آرومی بودی .راستی
اتفاق جالب اینکه مامان جونی (بابا )گهواره ای که بابایی توش خوابیده بود رو
هنوز نگه داشته بود و برای شما آماده اش کرده بود و امروز افتتاح کردیش و
کلی خوشت اومد .دستشون درد نکنه که برای گل پسلی زحمت کشیدن.
اینم عکس نانازم تو گهواره بابایی







بازدید : 32 مرتبه | موضوع : آلبوم عکس
سلام عزیز دلم
یک ماهی میشه که مامانی به اینجا سر نزده آخه مسافرتمون
یک
ماه پیش شروع شد و مامانی به اینترنت دسترسی نداشته تا اینکه
بالاخره بابایی دیشب اینترنت رو وصل کرد هنوز هم ما در سفر به
سر می بریم و چون بابایی اینجا در حال انجام پروژه اش هست تا پایان
کارش ما خونه مامان جونی (بابا)می مونیم از همه دوستان عزیزی که
ابراز محبت داشتند ممنونم و سال نو رو با تاخیر بهشون تبریک
می گم وامیدوارم سال خوبی داشته باشید . راستی نانازم تو این
مدت خیلی بزرگ شدی مامانی سعی می کنه روزشمار روزهای
مسافرتمون رو اینجا بزاره تا به یادگار برات بمونه عزیزم . . . راستی
دوست جونای عزیز دل من و پارسا حسابی براتون تنگ شده در اولین
فرصت میایم پیشتون . . .
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
بازدید : 32 مرتبه | موضوع : خاطرات مامانی


سلام عزیز مامان
امروز تو 2ماه و 18 روزت هست و در مقایسه با روزهای اول خیلی تغییر کردی
و بزرگتر و شیرین تر شدی من و بابایی خیلی خوشحالیم که تو رو داریم عزیزم
برات عکس لباس های عیدت رو می خواستم بزارم اما چون با گوشی گرفتم
اصلا کیفیت نداره آخه تنظیماتش نمیدونم البته چیز زیادی برای گل پسل
نگرفتم .اما میزارم تا به یادگار بمونه برات 


نانازم مثل اینکه ددری شدی آخه این روزها مشغول چمدون بستن واسه
مسافرتم امروز اومدم یه دست لباس تنت کردم ببینم اندازه ات هست یا نه
خیلی خوشحال شدی و بعد از اینکه درشون آوردم گریه می کردی و مجبور
شدم نیم ساعت باهات راه برم و جاهای مختلف خونه رو نشونت بدم تا آروم
بشی والا خودمم گیج شدم که بچه به این سن چطور می فهمه 
این بار اولت نیست اگر در حال گریه باشی و بخواهیم بیرون بریم مخصوصا که
لباس تنت کنم آروم میشی
تو ماشین هم تکون نمی خوری با تعجب به
اطرافت نگاه می کنی و اگر مسافت طولانی بشه می خوابی قربون پسرم
بشم یکی از دلایلی که میریم مسافرت آروم بودن تو هست عزیزم از حالا
عاشق ماشین سواری هستی البته نمی دونم تاثیر داشته یا نه اما نه ماه
بارداری من وتو کار هر روزمون قام قام سواری بود
خب انشاالله پست های
بعدی عکس گل پسلی می گذاریم 
عکس در ادامه مطلب





بازدید : 215 مرتبه | موضوع : خاطرات مامانی
سلام پسل مامان
شرح این روز رو قبلا نوشتم اما مختصر و مفید می نویسم : ساعت 7 صبح
رفتیم خونه مامان جون و باباجون (مامان) و ساعت 8:30 فرودگاه رفتیم برای
استقبال از مامانی و بابایی و عصر همون روز سوغاتی هات رو گرفتی و
همچنین عیدی که خاله لیلی جون یا مامانی شماره 3 برات گرفته بود
دستشون درد نکنه خیلی قشنگ بود .
امروز از صبح خونه بودیم به مامانی زنگ زدم که اگر کمک می خوان بریم که
گفتند من مواظب گل پسلی باشم و ما هم اطاعت امر کردیم عصر من و تو
بابایی رفتیم مهمونی و آخر شب برگشتیم شرحش رو قبلا نوشتم.





امروز اتفاق خاصی نیوفتاد تموم روز در کنار هم بودیم البته خیل عظیمی از
لباسهات رو شستم چون دیشب مهمونی بودیم و علاوه بر اون امروز صبح
زیاد استفراغ کردی تموم لباسهات رنگ به رخسارشون نمونده خوب شد به
توصیه مامانی عمل کردم و برات چند دست لباس معمولی گرفتم ![]()
بازم جنساشون خوب بوده که با روزی دو بار شستن هنوز میشه ازشون
استفاده کرد .





امروز حول و حوش ساعت 4 عصر رفتیم خونه مامانی و بابایی (مامان) تورو
گذاشتیم و من و بابایی تا ساعت 10 شب بیرون بودیم و بالاخره یه کمی خرید
کردم اما زیاد دلچسب نبود وای مامانی هر جا میرفتم بهم نگاه می کردن
فروشنده ها و می گفتند خانم سایز شما نداریم
والا تا حالا 14 کیلو وزن
کم کردم اما متاسفانه سایزم هنوز تغییری نکرده
اما اشکالی نداره به
داشتن گل پسری مثل تو می ارزه
راستی، مامانی قبل از اینکه ما بریم
بیرون حمومت کرد و تو برخلاف گذشته که صدات در نمیومد یه خرده کوچولو
نق نق کردی البته بعدش فهمیدیم که باید مرتب روی بدنت آب بریزیم 





امروز ساعت 12 ظهر خاله هاجیک زنگ زد و گفت عمو امیر و باباشون تو راه
هستند و دارن میان و قرار شد شب من و تو و بابایی بریم دیدنشون عصری
به علت خستگی من بابایی هر چی اصرار کرد نرفتیم اما بعدش مامان جون
زنگ زد وگفت چرا نیومدین که من و تو آژانس گرفتیم و رفتیم خونه مامان جونی
و تاآخر شب اونجا بودیم تو پسل خوبی بودی اما جدیدا خیلی بهونه گیر شدی
البته علت بهونه هات درخواست های مکرر شماست که گاه مامانی دیرتر
ترتیب اثر میده .
یه چیز دیگه هم فهمیدم امروز نانازم
لباسی که قرار
بود شب عروسی بپوشم پرو کردم خوب بود اما سه جفت از کفش هام اندازه
ام نبود و مثل اینکه باید برم کفش بگیرم 





امروز از صبح مثل چسب بهم چسبیده بودی و یک لحظه هم ازم جدا نمی شدی
دلیلش رو نفهمیدم اما فکر می کنم دل درد داشتی آخه زیاد هم بالا میاوردی تا
ظهر که نتونستم تکون بخورم بابایی که اومد وضعم بهتر شد آخه بغلت می کرد
باهات بازی می کرد .عصر باز بهتر بود دو ساعتی خوابیدی اماتاساعت یک نصفه
شب باز همین برنامه رو داشتیم فدات بشم که کلی استفراغ کردی وهر چی
لباس داشتی کثیف کردی . اما خدا رو شکر حالت بهتر شد شب رو خوب
خوابیدی .





امروز هم که از صبح تا حالا با گل پسل مشغول بودم و الان هم که دارم برات
می نویسم شاید عصر بریم خونه مامانی و بابایی و یه شاید دیگه چون نزدیک
عید هست و همه جا بازه با بابایی بریم خرید
راستی امروز به مامانی
(بابا) زنگ زدیم و از شنیدن صدای تو که بابابایی بازی می کردی خیلی
خوشحال شد و کلی سفارش کرد که زود بریم پیششون انشاالله هفته آینده
حتما میریم . خیلی دوستت داریم گلم 






بازدید : 67 مرتبه | موضوع : خاطرات مامانی
سلام ناناز مامان
پسل نازم همه این روزها مشغول خونه تکونی هستند اما من بیشتر مشغول
نگهداری از تو صبح تا شب کارم مراقبت از شماست جدیدا گریه کردن رو یاد
گرفتی و اگر یه کمی دیر به دادت برسم میزنی زیر گریه و چنان اشک میریزی که
اشک منم در میاری

برای خندیدن و آغو آغو گفتن وقت خاصی نمیشناسی و گاه نصفه شب هم که
بیدار میشی برامون از نا گفته ها میگی 

قرار بود شنبه بریم مسافرت که کنسل شد و شنبه هفته آینده بعد از مراسم
عروسی پسر خاله فرشید میریم وای که چقدر زود بزرگ شد این پسر خاله
انگار همین دیروز بود که خبر تولدش رو شنیدیم وای وای این یعنی ما با
سرعت نور داریم پیر می شیم

پسل گلم حالا دیگه بابایی و مامانی رو بهتر از قبل می شناسی و وقتی دلت
می خواد بغلت کنیم کلی صداهای ناشناخته از خودت تولید می کنی و می
خندی و دست و پا میزنی تا بغلت کنیم و اگر دیرتر بیایم سراغت اشکت در
میاد .

به آویز موزیکال بالای تختت علاقه خاصی داری وقتی میزارمت روی تخت و
روشنش می کنم اگر در حال گریه باشی آروم میشی و با تعجب نگاهش
می کنی و دست و پا میزنی تا بگیریش و همزمان باهاش می خندی و از
خودت صدا تولید می کنی .

به توپ های جغجغه ای که مامان جونی (مامان ) سوغاتی برات خریده هم
علاقه داری اما اول باید بهت نشون بدم بعد صداشو در بیارم چون میترسی از
صداش
فدات بشم هر روز بزرگتر و شیرین تر میشی خیلی دوستت داریم
گلم 

بازدید : 98 مرتبه | موضوع : خاطرات مامانی






